شاهنامۀ فردوسی، ماندگارترین و تأثیر گذارترین اثر داستانی در ادبیاتفارسی است که هزاران سال همچون نگینی بر فرهنگ ایران درخشیده و با گذشت این مدت زمان طولانی، هنوز طراوت و زیبایی خود را از دست نداده است. اندوهبار این است که گذر روزگار و تغییرات پدیدآمده در زبان، نسل نو را از این گنجینۀ گرانبها دور و ایشان را از این خوراک فکری پرسود محروم ساخته است. کتاب «داستانهای شاهنامه» شامل داستانهای مشهور شاهنامه فردوسی است که با بازنویسی دکتر محسن دلیر، محمد جواد گلشنی برای نوجوانان و جوانان تهیه و تدوین شده است. این کتاب در قالب تصاویر گرافیگی زیبا تلاش دارد تا مفاهیم و پیامهای زندگی از داستانهای شاهنامه را به صورت قابلفهم و جذاب برای نسل جدید منتقل کند.
🔸 بخش هایی از متن کتاب 🔸
رستم با شنیدن صحبتهای سهراب، در جا خشکش زد و خنجر از دستش افتاد. احساس میکرد تمام دنیا دور سرش میچرخد و سرش گیج میرود.
چو بشنید رستم سرش خیره گشت جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
با نگرانی از سهراب پرسید: «آیا نشانی از رستم داری که ثابت کند پدر توست؟»
پرسید زان پس که آمد به هوش بدو گفت با ناله و با خـــــــــــروش
که اکنون چه داری ز رستم نشان که کم باد نامش ز گــــردنکشان
سهراب با زحمت و بریده بریده پاسخ داد: «اگر تو رستم هستی، بدان که پسرت را کشتهای! من از اول نسبت به تو احساس علاقه و محبت داشتم و چندین بار تلاش کردم که خودم را معرفی کنم، ولی سرنوشت اینطور بود که به دست تو کشته شوم. اگر مدرک میخواهی، آستین مرا بشکاف و در بازوی من نشان فرزندی مرا پیدا خواهی کرد.»
کنون بند بگشــــــــای از جوشــــنم برهـــــنه نگه کــــــن تن روشـــــــــــنم
رستم با نوکِ تیز خنجرش، آستین سهراب را پاره کرد و به محض اینکه چشمش به آن بازوبند و مهرهای افتاد که به همسرش داده بود، محکم بر سرش کوبید و سر سهراب را در بغل گرفت و شروع به گریه و زاری کرد.
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید همه جامه بر خویشـــــــتن بردرید
همی گفت کای کشته بر دست من دلیر و ســــــــتوده به هر انجـــــــمن
همی ریخت خون و همی کند موی سرش پر ز خاک و پر از آب روی
سرداران ایران که احساس کردند وضع رستم غیر عادی است و هر دو پهلوان روی زمین افتادهاند، نزدیک رفتند و متوجه ماجرا شدند.
ز لشــــــکر بیامد هشیوار بیســـت که تا اندر آوردگه کار چیســــــــت
رستم یکی از سرداران را پیش کیکاووس فرستاد تا نوشدارو را که درمان هر دردی است، بگیرد و برای سهراب بیاورد، ولی کیکاووس از دادن نوشدارو خودداری کرد. رستم خودش به اردوگاه رفت و نوشدارو را به دست آورد؛ اما زمانی که بالای سر سهراب رسید، دیر شده بود و سهراب مرده بود و دیگر کاری از دستش برنمیآمد. هر دو لشکر، بعد از فهمیدن داستان سهراب و رستم غمگین شدند و کار به صلح کشید و خاندان رستم و مردم ایران، مدتها عزادار و غمگین مرگ آن جوان، سهراب پهلوان بودند.
دیدگاه خود را بنویسید