کتاب حاضر متشکل از دو داستان نیمه بلند است. «بنسای» و «چقدر خوب سیگار می کشیدم. داستان اول ماجرای یک عشق است اما عشقی جسمانی که در قالب تجربه میماند و با تمام اثرگذاری اش در خاطرات و یادها گم میشود داستان دوم هم ماجرای یک عشق است؛ عشق به سیگار راوی مجبور است بعد از سالها انس و الفت با سیگار به خاطر بیماری میگرن این عادت شاعرانه را کنار بگذارد عادتی که او را از سبک زندگی ای که سالها به آن عادت کرده جدا میکند هر دوی این داستانها در عین استقلال شباهت هایی به هم دارند که نتیجه سبک روان و ظریف نویسنده است. "الخاندرو سامبرا" نویسنده صاحب سبک شیلیایی است. سامبرا خودش و هم نسلانش را «فرزندان دیکتاتوری» آگوستو پینوشه مینامد و معتقد است به دنیا آمدن و زندگی در چنین شرایطی تأثیر زیادی بر نسل آنها گذاشته او در سال ۲۰۰۷ یکی از بهترین نویسندگان جوان آمریکای لاتین شد.
چرا باید سراغ چیزی یا کسی رفت وقتی قرار نیست زندگی مان را دگرگون کند؟ این سؤالی است که در طول این دو داستان سامبرا از ما می پرسد. محور اولی ادبیات است و دومی سیگار دو عنصری که فرای سودمندی با ضررشان مثل لنگری انسان را از ملال و سرخوردگی به چیزی متصل میکند هر دوی آنها بخشی از تنهایی انسان و فرای مصلحت و زندگی روزمره اند. خاطره هایی می سازند و یادهایی را تا ابد زنده نگه می دارند. سیگارها علائم سجاوندی زندگی اند میتوان این نکته را درباره ادبیات هم به کار برد سیگار و ادبیات مکث هایی اند که زندگی روزمره را تحمل پذیر و شورمند تر می کنند.
داستانهایی که سامبرا می نویسد کوتاه و کم حجم اند. شیوه داستان نویسی او هم همین گونه است، موجز اما صریح ایده را یک راست روی کاغذ سرازیر میکند و حالا وظیفه خواننده است که سهمش را از این کلام موجز بردارد با برندارد. این ویژگی در نثر او نیز بازتاب دارد. گویی خواننده رو به رویش نشسته باشد و با هم مشغول گپ و گفت باشند، بدون زبان بازی شبیه آنچه که در زبان زندگی روزمره جریان دارد.
دیدگاه خود را بنویسید