کتاب "بی حد و مرز" (Limitless) اثری پرفروش و بسیار موفق از "جیم کویک" (Jim Kwik) متخصص برجسته یادگیری و مربی مغز است که از سوی انتشارات آتیسا منتشر شده است . نویسنده در کتاب حاضر راهکارهایی عملی برای شکستن محدودیتهای ذهنی و دستیابی به ظرفیت کامل مغز ارائه میدهد. کویک که خود در کودکی با آسیب مغزی و مشکلات یادگیری دستوپنجه نرم میکرد، اکنون به افراد کمک میکند تا با استفاده از تکنیکهای مبتنی بر علم، حافظه، تمرکز و سرعت یادگیریشان را به طور چشمگیری افزایش دهند.
کتاب حول این ایده میچرخد که هر فردی میتواند با تغییر ذهنیت، روشها و سبک زندگی، به نسخه بینهایت توانمند خود تبدیل شود. کویک سه مفهوم کلیدی را معرفی میکند:
۱. ذهنیت بیحدومرز (Mindset): غلبه بر باورهای محدودکننده مانند «من حافظه بدی دارم» یا «نمیتوانم سریع یاد بگیرم».
۲. انگیزش بیحدومرز (Motivation): کشف دلایل عمیق شخصی برای یادگیری و رشد.
۳. روشهای بیحدومرز (Methods): تکنیکهای مبتنی بر علم عصبشناسی برای تقویت حافظه، تمرکز و سرعت مطالعه.
در این کتاب بیاموزید که چگونه:
«به ذهن خود تلنگر بزنید»
مغز شما مانند یک ابر رایانه است و افکار شما برای اجرای آن برنامه ریزی می کنند. این کارکرد به شما می آموزد که چگونه آنچه را که می خواهید در هر جنبه از زندگی خود شناسایی کنید. بنابراین می توانید از تفکر منفی به سمت گزینه های مثبت حرکت کنید.
«انگیزه خود را شعله ور کنید»
کشف آنچه که به شما انگیزه می دهد اصلی است که ظرفیت روانی بی حد و حصر را باز می کند. اینجا جایی است که شور و انرژی و هدف با هم ملاقات می کنند تا شما را به اهداف خود نزدیک کنند.
«استاد روش شوید»
ما از جدیدترین علوم اعصاب برای یادگیری سریع استفاده کرده ایم. این روش ابرقدرت های مغز شما را آزاد می کند و می توانید یک کتاب را 3 برابر سریعتر بخوانید و به پایان برسانید.
بخش هایی از متن کتاب . . .
«چقدر احمقم.» «متوجه نمیشم.» «من خنگ تر از اونم که چیزی یاد بگیرم.» این جملات در دوران کودکی و بلوغ ورد زبان من بودند. روزی نبود که به خودم نگویم احمق و گندذهن هستم و هرگز چیزی یاد نخواهم گرفت و در زندگی آینده ام هیچ نخواهم داشت. اگر قرصی وجود داشت که مغزم را شارژ و مثل آب خوردن باهوش ترم می کرد (مثل قرصی که در فیلم بی حدومرز در سال ۲۰۱۱، با بازی بردلی کوپر دیدیم)، هرکاری می کردم که یکی از آن قرص ها داشته باشم.
مادرم می گفت بعد از آن اتفاق، من دیگر مثل سابق نشدم چرا که همیشه کودکی پرانرژی و با اعتماد به نفس و کنجکاو بودم اما بعد از حادثه، بسیار ساکت و در یادگیری دچار مشکلاتی شده بودم؛ تمرکز برایم بسیار مشکل شده بود، نمی توانستم حواسم را جمع کنم و حافظه ام افتضاح بود. همان طور که احتمالا حدس زده اید، مدرسه برایم مثل کابوس شده بود. معلم ها آن قدر حرفشان را تکرار کردند که بالاخره یاد گرفتم تظاهر به فهمیدن کنم.
دیدگاه خود را بنویسید