علی خدایی خود شهر است، تن اصفهان و روح تهران است..خدایی در سینگورینگ نوستالژیهای کودکی و جوانیاش را مرور کرده و به سینماها و مدرسهها و کتابفروشیها و خانهها و خیابانهایی سر زده که حالا یا نیستند یا اسمشان عوض شده یا رسمشان. خدایی اما انگار حافظهی زندهی شهر باشد، مؤمنانه ایستاده تا بعضی چیزها از یاد نروند. بعضی آدمها، بعضی احساسها که شاید دیگر ردی ازشان جایی پیدا نشود..خدایی شهر را، اصفهان، تهران و خیابانها و کوچهها را دستمایه قرار میدهد تا اتمسفری غلیظ از مهر و غم توأمان بسازد. مزهها را از پس سالها و دههها بیرون میکشد و یادمان میآورد که در کجای چهارباغ کدام ساندویچی لای نانهایش همیشه پیاز و جعفری میریخته، کجای تهران است که از چهل پنجاه سال پیش تا همین حالا میتوانی تویش قدم بزنی و پنج پیرزن اَلامد ببینی که به وسواس دارند از قهوهفروش سر کوچهشان قهوهی آسیابشده میخرند و به لهجهای زیبا و اصیل از بوی گل حرف میزنند؛ گلی که بویش حتی به عطر آسیاب قهوه هم غالب است.
دیدگاه خود را بنویسید